0
صفحه اصلی

لب خط

خاطرات حسین بهشتی، مسئول مخابرات واحد لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

«کتاب «لب خط»، حاصل پنجاه‌و‌پنج ساعت مصاحبه‌ای مستند و چهره‌به‌چهره است که به روایت زندگی حسین بهشتی، مسئول مخابرات لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)، از دوران کودکی تا پایان جنگ تحمیلی می‌پردازد. این اثر، جزئیات زندگی و خاطرات این چهره برجسته دفاع مقدس را به دور از تخیل و با بیانی صادقانه بازگو می‌کند. حسین بهشتی، متولد ۱۳۴۰، از سال ۱۳۶۲ تا پایان جنگ، مسئولیت خطیر واحد مخابرات لشکر ۲۷ را بر عهده داشت و در این کتاب، از نقش کلیدی مسائل فنی جنگ و تجربیات خود در این حوزه سخن می‌گوید. نویسنده کتاب، با تأکید بر جذابیت خاطرات و خوش‌صحبت بودن راوی، تلاش کرده تا فرم روایی گیرا و محتوایی عمیق ارائه دهد که مخاطب را با خود به خط مقدم بکشاند. علاوه بر دوران جنگ، به مسئولیت‌های پس از آن چون معاونت راهبردی سپاه و ریاست سازمان بسیج نیز اشاره شده است.»

از جمله آثار سمیه جمالی، نویسندۀ کتاب «لب خط» می‌توان به: «مرثیه‌ای بر رهایی»، «اشک را مهلت ندادیم»، «زن رفت تا مترسک باشد» و «پرچم در اهتزاز» اشاره کرد.

قیمت کل:
350,000 تومان
-
+

توضیحات

در برشی از کتاب «لب خط» می‌خوانیم:

«برگشتم عقب. آمدم تا زیر پل حجون. روی پل درگیری بود. زائران را از بالای پل به پایین می‌انداختند. ایرانی‌ها هم پلیس را هل می‌دادند زیر پل. سعودی‌ها از بالای پشت‌بام‌ها شیشه پرت می‌کردند به خیابان. سطل‌های پر از ماسۀ آتش‌نشانی، کولرگازی سوخته، لوازم و باقی‌ماندۀ مصالح بنایی و هرچه در پشت‌بام دم دست بود را می‌ریختند کف خیابان توی سروکلۀ مردم. آدم بود که می‌افتاد زمین. یا بر اثر خوردن اشیا توی سرشان، یا از دست دادن تعادل در موقع حرکت. مراقب بودم دمپایی از پایم درنیاید. اگر درمی‌آمد باید روی شیشه و زمین داغ راه می‌رفتم. یک خانم در فشار جمعیت، شانه‌به‌شانۀ من حرکت ‌می‌‌کرد. صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «خدایا، تو رو به امام حسین، تو رو به ابوالفضل، نذار من اینجا بمیرم. بچه‌هام یتیم می‌شن..» داشتم خودم را می‌رساندم به ساختمان بعثه؛ سر راه هتل لبنانی‌ها را دیدم. دو سر خیابانی که تویش بودم، هجوم بود. جمعیت فشرده بود و راه فرار نداشت. همه می‌ریختند داخل هتل. من هم رفتم تو که ای‌کاش نمی‌رفتم. جمعیت خیلی زیادی توی لابی، راه پله و پله‌ها فشرده شده بود. هوا برای نفس کشیدن کم بود. آن‌همه آدم اکسیژن مصرف می‌کردند و نفسمان بند آمده بود. تحمل کردم و ماندم همان‌جا تا بالاخره کمی راه باز شد و آمدم بیرون. کف زمین توی کوچه و خیابان چه صحنه‌ها دیدم؛ زن ها، پیر و جوان افتاده بودند زمین، جانبازی که از دو پا محروم بود، با دست‌هایش روی شیشه خرده‌ها راه می‌رفت. کف زمین پر از شهید بود.

مشخصات

نام نویسندهسمیه جمالی
موضوعدفاع مقدس/ خاطرات شفاهی
تعداد صفحات296
سال انتشاراول/ تابستان 1403

نظرات کاربران

تجربه خرید خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

0.0
★★★★★
بر اساس 0 نظر
۵
0
۴
0
۳
0
۲
0
۱
0

نظر خود را بنویسید

نظر شما به دیگر کاربران در انتخاب بهتر کمک می‌کند.

امتیاز خود را انتخاب کنید
★
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که تجربه خود را درباره این محصول ثبت می‌کند.

کالاهای مرتبط

🔥 پیشنهادهای شگفت‌انگیز

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟