0
صفحه اصلی

صبح بی پایان

زندگی‌نامۀ شهید مدافع حرم محمدتقی ارغوانی

کتاب «صبح بی‌پایان» زندگی‌نامۀ شهید محمدتقی ارغوانی است که با استفاده از مستندات و پژوهش در زندگی او به قلم تحریر درآمده. صبح‌بی‌پایان با آشنایی و ازدواج نازلار و ایوب مادر و پدر محمدتقی ارغوانی آغاز می‌شود و بعد از عبوری سریع بر زندگی و پیشینۀ خانوادگی شهید به تولد و کودکی او می‌رسد. محمدتقی در روستای قوزیجاق از توابع زنجان به دنیا می‌آید و در شش سالگی برای ورورد به مدرسه همراه مادربزرگش راهی وردآورد می‌شود و همان‌جا می‌ماند. در ادامۀ کتاب خواننده با مسیر زندگی محمدتقی همراه می‌شود و در کوچه باغ‌های وردآورد قد می‌کشد و پستی‌ها و بلندی‌ها را سپری می‌کند و رسیدنش تا آن رویای صادقه را می‌پیماید.

قیمت کل:
340,000 تومان
-
+

توضیحات

در برشی از متن کتاب «صبح بی‌پایان» می‌خوانیم:

محمدتقی دیگر حرفی نمی‌زند. سر سفرۀ شام نشسته‌اند. اخبار تلویزیون تصاویری از سوریه را نشان می‌دهد. خاطراتش از سوریه جلوی چشمش رژه می‌روند. آه می‌کشد و می‌گوید: «نگاه کن چه وضعیه! گناه دارن این مردم!» لیلا با تندی و ناراحتی می‌گوید: «منم گناه دارم! بچه‌مم گناه داره! اصلا ما چی کاره‌ایم؟ مسئولیتی داریم؟ نیروی نظامی‌ایم؟ به ما چه ربطی داره؟» محمدتقی می‌خواهد چیزی بگوید که لیلا نمی‌گذارد و ادامه می‌دهد: «بااین حال، تو یه بار رفتی و اگه وظیفه‌ای هم بوده، انجام دادیم. دیگه کافیه! اگه حرف وحدیث ها و مشکلات مالی رو هم تحمل کنم، نمی‌تونم امیرحسین رو تنهایی بزرگ کنم. باید خودت بالا سر این بچه باشی!» توی دل محمدتقی غوغاست. دوست دارد دوباره راهی سوریه شود؛ اما آرامش خانواده برایش اهمیت زیادی دارد. مکث می‌کند؛ سرش را پایین می‌اندازد و می گوید: «وقتی راضی نباشی، نمی‌رم! دوست ندارم ناراحت بشی.» لیلا که از نبودن محمدتقی خسته شده است، از او می‌خواهد دیگر حرف رفتن را نزند. ساعت چهار صبح، محمدتقی با صدای گریه از خواب بیدار می‌شود. می‌رود بالای سر لیلا و بلندش می‌کند. لیلا وسط گریه می‌گوید: «محمد، می‌تونی بری سوریه!» محمدتقی تعجب می‌کند و می‌پرسد: «خواب نما شدی؟» لیلا «نه»ای می‌گوید و دوباره جمله‌اش را تکرار می‌کند: «می‌تونی بری سوریه.» «چرا نظرت عوض شد؟ چی شده؟» لیلا خوابی را که دیده است تعریف می‌کند: «خواب دیدم با لودر دارن حرم حضرت زینب (س) رو خراب می‌کنن؛ همون جایی بود که با هم رفتیم. لودر جلو می‌رفت و من ایستاده بودم کنار و به صورت خودم چنگ می‌زدم!» بعد نگاهی به ناخن‌هایش می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
همین ناخونام بود…

نظرات کاربران

تجربه خرید خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

0.0
★★★★★
بر اساس 0 نظر
۵
0
۴
0
۳
0
۲
0
۱
0

نظر خود را بنویسید

نظر شما به دیگر کاربران در انتخاب بهتر کمک می‌کند.

امتیاز خود را انتخاب کنید
★
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که تجربه خود را درباره این محصول ثبت می‌کند.

🔥 پیشنهادهای شگفت‌انگیز

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟